X
تبلیغات
رایتل

یک دهه و چندی وبلاگ نویسی

شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 01:43

رفتم سری بزنم به وبلاگ یکی از دوستان قدیمیم توی وبلاگستان. مدتها بود که نرفته بودم توی وبلاگش. ازون وبلاگ نویسای عهد عتیق. آخرین پستش مربوط بود به چندین ماه پیش. نگاهی به لینکدونیه وبلاگش توجهم رو به خودش جلب کرد. تقریبا هیچ کسی از پارسال هم نمونده. چه برسه به سالهای گذشته. دوستی های خاطره انگیز. رفاقت های پرفراز و فرود. رابطه های مجازی و بعضا عشقی  کمابیش پرتنش. وبلاگ های پربازدید و خواننده. پست های پرمخاطب. نظرات مخالف و هیجان خوندن کامنت ها.  گذشته ها گذشت. فقط موند یادگاری هاش. چی شد که به اینجا رسیدم و به اینجا رسیدیم؟ دارم به گذشته فکر میکنم. قبلترها. حدود یک دهه پیش ازین و شاید 15 سال قبلتر که وبلاگ نویسی رو شروع کردم.  هنوز شبکه های هوشمند موبایلی نیومده بودن و تنها راه ارتباطی  ما همون کارت اینترنت ها و دیال آپ های لاک پشتی زمان ناصرالدین شاهی بود. حالا همون شده مایه ی حسرت. کی فکرش رو میکرد وبلاگ نویسی بشه جزوی از  خاطرات و زندگیم. نوشتن توی این صفحه ی مجازی خیلی فرق میکنه با نوشتن در صفحات مجازیه دیگه. درک میکنین که چی میگم. برای من وبلاگ نویسی شده کسپول اکسیژنی که بهم وصل کردن تا زنده بمونم.  از دوران یاهومسنجر گرفته تا فیس بوک و اینستاگرام و لاین و واتس آپ و وایبر و تلگرام و .... همه اومدن و از مد افتادن و از هیجان خالی شدن و متروک. اما وبلاگ لعنتی رو نمیشه کنار گذاشت. حتی اگه مخاطبهای چندهزار نفری و کامنتدونیه شلوغ و آن چنانی نداشته باشم مثل گذشته. از دورانی که یادم میاد. با نوشته ها بوده که ارتباط برقرار کردم و بهترین دوستان مجازیم هم وبلاگ نویس بودن و هستن و خواهند بود.

دلم میخواهد برای کسی نامه بنویسم

دوشنبه 24 اسفند 1394 ساعت 02:25
فندک رو که برداشتم. چراغ آبی رنگ روی بار سوخت. خیلی اهمیت نداره.  تاحالا کمی تاریک بود و حالا مطلقا. ساعت از 2 بامداد گذشته و روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم این سیگار لعنتیه که داره منو دود میکنه یا من اونو. طبق معمول دل دادم به شاهکار بتهوون و مسخ افکار مزخرفی شدم که  هیچ پایه و اساس منطقی ندارن.  کل برنامه ی روزانه ام شده عکس گرفتن از  مادل های کمر باریک و بلوند و  خوش اندام و  زیبا.  سانتی مانتالیسم های امروزی و سوار بر امواج مدهای تازه ظهور کرده. نئوفشن گراهای اینستاگرامیه لعنتی. گاه گاهی ولگردی توی ولیعصر و کافه های نمناک  و خیابونای تهرانِ لعنتی.  هرشب گشت و گذار میون صفحات مجازیه لعنتی.  هر ساعت چک کردن کانال های لعنتی. هر بعداظهر دیدن شبکه های ماهواره ایه لعنتی.  هان داشتم از مادل های بلوند و کمر باریک میگفتم. ذهنم عجیب عادت کرده است به اتفاقات تکراری. حتی اعضای بدنم.  وحشتناکه. حتی میشه گفت یه فاجعه ی انسانی و برای بشریت روبه افول قرن بیست و یکم یک تراژدیه مرگبار میتونه باشه.  افکارات عجیب و شهوانی مرا وادار میکنند طبق معمول امشب دست به یک جنایت بیشرمانه بزنم و فرزندان عزیزم رو از لذت زندگی در دنیای مدرن امروزی محروم کنم. حالا چه فرقی میکند خودارضایی باشد و  دفن شدن تویه چاه فاضلاب یا بلعیده شدن توسط یک فاحشه ی باتجربه و کاربلد. نه اما اینبار  فکر دیگه ای به سرم زده. بهتره که محبوسشون کنم تویه یه شیشه ی بی رنگ و ببرم آزمایشگاه تشخیص باروری. اصلن بهتره که یه بلیط رزرو کنم. برم کالج بوستون و  اسپرم های یخ زده ام  رو اهدا کنم به دانشمندای علم بیوژنتیک تا در مورد چرایی  این پدیده که یک موجود چندساحتی تشکیل شده از میلیون ها سلول با ابعاد فیزیکی  گسترده و دارای غرایز جنسیه بیشمار اینقدر سرد و بی حس شده ، تحقیقات گسترده ای رو انجام بدن.   مگه میشه بین دخترای برنزه و  افتر شیو  باشی. گه گداری اندام ظریفشون رو لمس کنی. برهنگیه تنشون رو دیده باشی،  آنقدر به چاک سینه هاشون نزدیک شده باشی که بوی لزج نمناکش رو حس کنی. گاهی بند سوتینشون رو از پشت ببندی و لنز دوربینت رو زوم کنی روی پرتره ی جذاب و فوکوس بکشی روی نگاه های وحشی و شهوانیشون  ولی هیچ حسی نداشته باشی و سرد و و رقت بار به کارت ادامه بدی.  و طوری درگیر این ماجرای تکراری بشی که دیگه یادت بره آخرین بار، کی بود که رمانی رو از چخوف خوندی و فلسلفه ی شیخ اشراق رو مرور کردی.  اه داره حالمو بهم میزنه همه چی. دلم میخواد ادیسون رو از گور در بیارم و خفش کنم. و مغز گراهامبل لعنتی رو رنده کنم لایه فست فودهای مک دولاند. دلم میخواد بار و بندیلم رو ببندم و برم به 2000 سال قبل از میلاد. یکی از همین شخصیت های رمانم را هم بردارم با خودم ببرم. نه صبر کن ببینم. چرا داستانای خودم. نه آنه شرلی به گمونم بهتر باشه. هرچی نباشه عشق دوران کودکیم بوده. اوووم شاید هم وونوس الهه ی زیبایی.  بذار ببینم  الکسیس چطوره؟ نه اون که نمیادش. یعنی طرفدارای پر و پاقرص و سینه سوختش اجازه نمیدن که باهام بیاد. تازه فکر اینو نکرده بودم. دوهزارسال قبل از میلاد جای مناسبی برای زندگی با یک فاحشه ی قرن بیست و یکمی نیست. ک....خارش.لعنتیه مزخرف جنده ی پتیاره ی هرزه. بیخیال شاید هم اصلن کسی رو با خودم نبردم.  کلن مدتیه که از تنهایی لذت میبرم. جلوی آیینه با خودم حرف میزنم و گه گداری احوالم را میپرسم و گاهی هم به خودم فحش میدم. بین خودمون باشه. گاهی هم دلم میخواد خودم رو بغل کنم ولی آیینه ی لعنتی مانع ما میشه. بیخیال تمام دلخوشی ام شده صبحا خوردن یک فنجان شکلات داغ و شبها هم یک قهوه ی تلخ. دارم به گذشته فکر میکنم. گذشته که نه آنقدرها گذشته. همین حوالی. همین چندصباحی پیش ازین. دلم میخواهد برای کسی نامه بنویسم. همین

هرشب با هیچ کس

دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 03:08

به طرز عجیبی سردم شده. به آیینه نگاه میکنم و تصویر مردِ طلسم شده ای را میبینم که حجمی از هوا را در آغوش کشیده و سرش را بر روی شانه ی چپش گذاشته و ایستاده خوابش برده. مجسمه ی سقراط، در گوشه ای از اتاق کِز کرده و یخ زده. کمی آنسوتر یکی از شمع¬ها خودش رو به آتیش کشیده. دفترچه ی خاطراتم امضای مرا جعل کرده و از قول من نوشته که چقدر ناراحت است ازینکه تنهاست و روز به روز به صفحات آخرش نزدیک میشود و هیچکس نیست که اورا بخواند و از دردهایش برایش بگوید. باور نکنید. دروغ میگوید. چراغ های کم مصرفِ اتاقم انگاری بی مصرف شده اند. عجیب است. صبر کن ببینم. کنتراستِ قاب عکسِ روی دیوار، به طرز مشکوکی پایین آمده. رادیوی بیچاره ام هم که چند روزی است که در لاکِ خودش فرو رفته و برایم گزارشِ آب و هوای بارانیِ شهر را نمیدهد. بجایش از قول فروید و آدلر، از عوارض تنهایی میگوید و برایم داستانهای عاشقانه زمزمه میکند. چرا؟ فکر کنم عاشقِ رادیوی جدیدِ همسایه شده باشد که به تازگی جایش را به قبلی داده است. زمانی که خانم همسایه داشت رادیوی جدیدشان را به خانه میبرد، یکباری که لای در باز بود، خیلی اتفاقی چشمشان بهم افتاده و از آن موقع فرکانسش بهم ریخته و هرشب باید موج هایش را تنظیم کنم. طبق معمول همه چیز کمی غیرعادی است و این مسئله خیلی عادی است. مثل همیشه صدای زنگ در نمی آید. بگذار ببینم. نه این لغت مناسب نیست. برای واژه ی انتظار در دیکشنریِ من معنایی نیامده. چشمانم کمی خیس شده اند. آب هم ازشون میچکه. چندباری رفتم دکتر. ولی نسخه های پیچیده شده کمکی به بهبودش نداشتن. این ماجرا هرشب اتفاق میافته. پدربزرگم این حالت من رو که میدید میگفت تو داری میخندی. پس حتمن الان من دارم میخندم که آب از چشام میاد. باید سعی کنم دیگه نخندم. خیلی سخته ولی نمیشه نخدید. دستِ خودت نیست. یه وقتایی اونقدر دلتنگ میشی و ازینکه کسی نیست تا قهوه ی زهرماری رو باهاش کوفت کنی، ناخوداگاه میزنی زیر خنده. درسته حق با پدر بزرگمه. من دارم میخندم. مارلبروی لعنتی هم لبِ پنجره نشسته و همش منو صدا میکنه تا برم کنارش بشینم و یه پکی بهم بزنه و دودم کنه تا کمی آروم بشه. سیگارِ بیچاره اونقدر غمگینه، که جز دود کردنِ من براش دلخوشی نمونده. باید برم....

جایی همین حوالی

دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 02:51
+لعنتی. اوه پسر. وقتی که هوارتا کار سرت ریخته و زنگ پشت زنگ و میس کالهای بدون جواب و کمبود زمان و شلوغی برنامه ها و نبود وقت خواب و خلاصه عدم توانایی در خاروندن سر بهترین کار اینه که بری یه قهوه ی تلخ سگی برای خودت بریزی دراز بکشی روی کاناپه و همه چیو دایورت کنی به آنجای مبارک و بگی ..س خوارش. چه طعم دلنشینی داره زهرماری و اونوخته که بیایی سر وقت وبلاگت و یه گردوخاکی بتکونی و تارعنکبوتای بسته به دیواره هاش رو پاک کنی و دل بدی به  بتهوون و  چشاتو ببندی برای لحظاتی و به هیچی فکر نکنی. به هیچی.
+ مدتی نبودم. شاید بازهم نباشم. کجای زندگی رو میشه پیش بینی کرد که اینو بشه! اما  سعی میکنم که باشم پر رنگ یا کمرنگ اما باشم.

عاقلی که دیوانه شد

جمعه 23 مرداد 1394 ساعت 14:51
زمانی که عاقل بودم ریاضی رو  دوست داشتم. دنیا رو به شکل هندسه  میدیدم و همه چیز رو بر اساس معادلات ارزیابی میکردم. چون عقلانیت بر آن حاکم بود و بر منطق استوار. همین شد که سالهای سال، هر روز نشستم با خودم چرتکه انداختم و با ماشین حساب لعنتی حساب کردم 2 به اضافه 2 میشود چند. پاسخ چیزی نبود جز عدد ابدی و تکرارپذیر 4. پس از آن، مبحث جبر در ریاضیات توجهمُ  به خودش جلب کرد. مدتها به همین منوال گذشت و دیگر دیدن حاصل جمع این دو  برایم بدیهی شده بود. اما... اما دروغ چرا. جواب سوالات من این نبود. در واقع جوابی که من میخواستم این نبود. بگذارید اعتراف کنم. همیشه دوست داشتم ماشین حسابی در جواب 2 به اضافه 2 عدد 5 را به من نشان دهد. چیزی شبیه به یک رویا. یک خیال و حتی یک توهم. جرات نداشتم آنرا با کسی در میان بگذارم. میترسیدم از آنکه مردم مرا که عمری به عاقل شهرت داشتم با چیز دیگری صدا کنند. اما چیزی در من میخواست تا مثال نقضی برای این معادله بیابم. واقعیت انکارناپذیر بود جبر تحلیلی تقریبا مرا قانع کرد 2 به اضافه 2 میشود چهار. خسته شده بودم از همه معادلات بی نقض و جوابهای تکراری. زندگی تکراری. خاطرات تکراری. آدمهای تکراری. روزهای تکراری. کارهای تکراری. خوابهای تکراری و چهارهای تکراری. دلم میخواست تمام ماشین حساب های لعنتی دنیا را جمع کنم و همه را آتش بزنم. طوریکه هیچ اثری از معادلات نماند. و این آرزویی بود محال و ناشدنی. تا اینکه خوابی دیدم. خوابی شگفت انگیز. در آن خواب حقایق عجیبی برمن آشکار شد. تصمیمی گرفتم. بله عزیزان. بسیار اندیشیدم و تصمیمی گرفتم. به خودم شهامت دادم و گفتم تو میتوانی. ماشین حساب مادرمرده ی پفیوزِ لعنتی را که عمری به من راستش را گفته بود شکستم و با یک عدد گچ روی دیوار بلندی، درشت و خوانا نوشتم. حاصل جمع 2 به اضافه 2 میشود 5. از آن پس مردم شهر لقب عاقل را از من گرفتند و برچسب دیوانه را بر پیشانی ام زدند. راضی بودم. به یکبار لذتش می ارزید. من به موضوع مهمی دستیافته و حقیقتی را کشف کرده بودم و میخواستم همه را از آن آگاه کنم ولی دیگران به من گفتند دیوانه. به تازگی کشف کرده بودم که معادلات ساخته ذهن انسان هاییست که به معجزه اعتقادی ندارند. انسانهایی که تمام زندگیشان خلاصه میشد در یکسری کارهای روزانه و تکراری که سلسله حوادثی از ابتدای تولد تا انتهای حضورشان را بهم وصل میکرد. تقریباً باورم شده بود که دیوانه ام. آری من دیوانه شده بودم. به همین خاطر ریاضیات را کنار گذاشته و شاعری را پیشه کردم...

دنیای شیرین کثافت ها

جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 23:34
دیروز توی یه روستای دورافتاده ی لعنتیِ خالی از سکنه، که فشارِ سورئالی، نقاط تحتانی ام را و به عبارت واضح تر، کانم را دچار اضطراب کرده بود. با جستجوی موشکافانه و عمیقی، یک مستراحِ صحرایی یافته و رفته بودم سراغش. و همینگونه که با سرعت شگفت آوری مشغول پایین کشیدن شلوار و بیرون آوردن اعضای دردسر سازم و  نشستن بر سر چاله ی عمیق چاه بودم، بدون هیچ زمینه ی قبلی و یا مقدمه ی چالش برانگیزی ذهن آشفته ام درگیرِ سوالِ فیلسوفانه ای شده بود . که هدف از زندگی ما انسانها چیست؟ سوال، سوال خوبی بود و به نکته ی خوبی اشاره شد اما سوال دیگری برام مطرح شد که چگونه این سوالِ خوب درین موقعیت استراتژیک و راهبردی برایم پیش آمده. در همین گیرودار، اتفاق وحشتناکی، توجهم را به خودش جلب کرد. موجودات موذی و آرامی که از در و دیوار مستراح درحال بالا رفتن بودن و جنب و جوش وصف ناپذیری در میانشان  حکمفرما. عنکوبت های بزرگ، درحال تنیدن تارها برای تور کردن قربانیانش. مگس های جستجوگر برای نوشیدن مقداری کثافت. شب پره های مخملی درحال ویراژ بر گرد چراغ نفتی آویزان از سقف. یک مار کوچک آبی درحال لولیدن آن گوشه ی دستشویی. یک سوسک سیاه و براق درحال ولگردی. چند مورچه ی بخت برگشته که راه لانه شان را گم کرده و از قضای روزگار از مستراح سردرآورده بودند. هزارپای کوچک و سیاهی که گوشه ی دیوار گیرافتاده و درخود میپیچید. و مشتی موجوداتِ ناشناخته ی دیگر که حیاتشان در همین مستراح معنا یافته بود. محیطی نمناک و مرطوب، اکوسیستمی عجیب که حقیقت غیرقابل انکاری از چرخه ی زندگی را به نمایش گذاشته بود. بیش از آنکه آنها مرا دچار ترس کنند. من باعث دلهره و اضطرابشان شده بودم. یک آن با خودم اندیشیدم نکند اینها همان سکنه ی این روستا هستند که  زندگی جدید خود را در قالب تناسخ بعدی و در آرزوی جاودانگی ادامه داده اند. در همین حین متوجه شدم که بله ریده ام و آب هم قطع است و باید با کاغذ توالت خودم را تمیز کنم. حالا سوال دیگری هم که برایم مطرح شد، این بود که درین بیابان، آیا کاغذ توالت پیدا میشود یا باید به گزینه های محتمل دیگری بیاندیشم. بگذریم. بالاخره خودم را یکجوری تمیز میکنم دیگر برگردیم سر ماجرای خودمان. برای این موجودات دنیایی از کثافت، یعنی دنیای سرشار از زندگی. دنیای از طعم شیرین خوراکیهای لذیذ. دنیای از تجربه های ناب، دنیای دوست داشتنی و آرام. این هم واقعیتی است که از نظر من و شما این دنیا چندشناک ترین و تهوع آور ترین تصوراتی است که میتوانیم داشته باشیم. آری درست است. حق با شماست. ولی کافیست که جای مفاهیم ساده و ابتدایی را عوض کنیم. کافی است که دقایقی خودمان را جای آنها بگذاریم و از دریچه ی دیدشان به دنیای پیرامونی و اطرافمان نگاهی بیاندازیم. خواهیم دید که از دید آنها دنیای شیرین و زندگی متمدنانه ی ما، بسیار تهوع آورتر از دنیای آنهاست. از همه ی اینها که بگذریم موجود بخت برگشته ی دیگری بیشتر مرا به فکر واداشته بود. پشه ی بیچاره، افتاده بود تو کثافت. مدام دست و پا میزد و هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر درگیر کثافت میشد. نمیتونست که خودش رو نجات بده و پشه های دیگه هم عکس العملی برای نجاتش نشون نمیدادن. میدونم که اون پشه  میدونست که اگه بیافته تو کثافت دیگه نمیتونه دربیاد. ولی آرزوی غوطه ور شدن در دنیای شیرین کثافت ها، اونو برای رسیدن به خواستش. مصمم کرده بود....

لجنزار خوشبختی

شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 21:28
جالب است. کلن میگویم. جالب است دیگر. یعنی شما میگویید نیست؟ جالب تر اینکه آنقدر در عمق تفکرات ایده آلیستی بر سر چرایی جهان هستی و ایضاً ارتباط کشورگشایی های ناپلئون بناپارت فقید با مرگ مغزها توسط سلول های روبه گسترش سرطانی در جهان فرو رفته باشی که نفهمی مدتی است در مستراح معطر خانه، تکیه کرده ای بر  روی زانوان بیچاره، و ندانی ماتحت محترمت از آب داغ و پرفشار شیر درحال سوختن است یا از شنیدن خبر مرگ ناگهانی دختربچه ی یتیم همسایه چند دیوار آنطرفی. جالب است خب. دخترک چشمان دلفریبی داشت. اما در میان آسمان یک ستاره هم نداشت. نمیدانم اثرات سوء تغذیه باعث شده بود او ریغ لذیذ رحمت را سرکشد یا خواندن نغمه های شاعرانه ی فروغ و تئوری های خاک خورده ی شوپنهاور، به یأس فلسفی رسیده بود. نمیدانم. نمیخواهم هم که بدانم. اما آدمکی را دیدم که شجاعانه و بسان شهرزاد قصه گو ماجراهای خودفروشی مادر دخترک را برای دیگران تعریف میکرد و شرح هم خوابگی هایش با او را چون قهرمانان داستان های حماسی، با احساسی پیروزمندانه و شاعرانه میسرود. آنها که اسمشان انسان بود او و دخترش را همچون نجاست های تطهیرناپذیر و آفات بیماریزایی میدانستند که هرچه زودتر باید از شرشان خلاص شد. نمیدانم قصد دانستنش را هم ندارم.  فقط میدانم دخترک چشمان دلفریبی داشت. میدانی؟ از آنهایی که تا نگاهت در نگاهش دوخته میشود، معصومیت از دست رفته نسل های متمادی موجودات بدبختی به نام انسان را مشاهده میکنی که قرن هاست در لجنزار زندگی دست و پا میزند و رویای دست نیافته ی خوشبختی را به قیمت، زیر پا گذاشتن او، از سرنوشت گدایی میکنند. قافل از آنکه هرچه بیشتر دست و پا میزنند بیشتر در عمق کثافت فرو میروند و نمیدانند که رویا، چشم ها را به حقیقت میبندد. آری. جالب تر اینکه مدتی چشمانت خیره کثافات مشئمزکننده ی چاه مستراح شده باشد و سمبل مقدس، جامعه ی انسانی را ببینی که چون آیینه ای شکسته، باطن هزار رنگ تو را از زوایای مختلف به تصویر درآورده و چهره ات را چه هنرمندانه، به سبک سورئالیسم ها ترسیم کرده. قطعاً پس از آن خواهی اندیشید که آیا تو سودمندتری یا محتویات بازیابی شده فضولات دفع شده ای که مایه ی زندگی و حیات دوباره ی طبیعت نامیراست. آری دخترک چشمان دلفریبی داشت. چشمانی که رشته های اندیشه ات را به تاراج میبرد....

سکانس های متوالی

جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 11:28

سکانس اول. شروعِ یه آشنایی. آغازِ یه داستان/ دوتایی/ به دنبال یه  عنوان/ پرسه های  شبانه/ یه رُمان. تِمِ عاشقانه/ دغدغه/ چراغ های روشن آپارتمان/ یه بهوونه ‏ی خوب/ جریان تند آب توی جوب/ اخبار رادیو پیام: طوفان زود میگذره/ حوالی اون زیرگذره/ یادمه/ شیرینیه یک خاطره/ روزهای پر باران/ ابرهای تیره در آسمان/ ‏هیاهوهای بی پایان/ چترهای شکسته/ گذر مردم خسته/ خیابانهای بسته/ در نزن کسی خونه نیست/ چراغ قرمز / ایست/ عبور عابران ممنوع/ شلوغی ‏تو پیاده رو/ ازدحام جمعیت/ برخورد من و تو/ کات


سکانس بعدی/ فردا/ هوای آفتابی / من و تو / خیلی اتفاقی/ ساحل/ رقص و بوسه های بی بهانه/ صدای بلند ترانه/ هیپیپ هورا/ یواشکی اون دور ‏دورا/ تانگو/ خمشو/ بلندشو/ بچرخ/ نگاه کن. عمیق/ خیلی ریتمیک/ بازو به بازو/ پیچیدگی خطوط ابرو/ احساس شاعرانه/ ملودی رمانتیک/ بازی ماهرانه/ ‏آغوش/ کات / صحنه از نو/‏

شب/ من و تو/ دوباره آغوش/ بیهوش/  تن گرم/ پوست نرم/ صورت زیبا/ تصویره یه رویا/ هوس/ ماری جوانا/ یه پُک/ دود سیگار/ مستانه/ درخوسات بی ‏شرمانه/ عشوه های زیرکانه/ نبرد تن به تن/ لبهای شهوت انگیز/ سرخ/ داغ/ چشمای وسوسه انگیز/ وحشی/ زاغ/ یه نگاه/ گناه/ آه/ اندام ظریفِ عریان/ ‏تتوهای پنهان/ حمله/ قصه ی من و تو شد آغاز/ پرواز/ اوج/ کات


سکانس پایانی. روز بعد/ صبح/ تیک......تاک........تیک.........تاک/ ساعت دیواری/ تخت خالی/ خواب های تکراری/ بیماری/ تنهاییه اجباری/ یه داستان خیالی/ تیتراژ ‏پایانی. نقطه سر خط. آخر پیام. تمام

حس دارم حس بافیدن فلسلفه مثه نیچه

پنج‌شنبه 1 مرداد 1394 ساعت 23:24

میدونی، حس لعنتیش که میاد نمیشه ننوشت. حسی شبیه  همخوابگی  و آمیزش با  فاحشه ای لهستانی  که  که گویا پیکرتراشان دنیای باستان همچون الهه ی زیبای رومی اندامش رو تراشیده باشن و در مقابلت عریان شده باشه و  تو رو  درحالیکه داری مقاومت میکنی به سمت خودش جذب کنه و در آغوش بکشه.   انگار به دنیا اومدم برای اینکه دستانم صفحات کیبورد رو همچون کلاویه های پیانویی قدیمی لمس کنه و نوازش بده. نمیشه در برابرش مقاومت کرد.

Continue to Instagram

در پیچ و تاب مشکلات

یکشنبه 28 تیر 1394 ساعت 00:27
دستگاه چاپِ لعنتیِ گنده بکی  که تازه خریداری کرده بودم  کلافم کرده بود. چندتا سرویس کار  باتجربه  اومدن بالای سرش و هربار بعد از ساعتها  تلاش  نتونستن براش کاری کنن. تقریبا به اندازه ی نصف ارزش دستگاه هزینه ی تعمیرش شده بود. چیزی حدود 4 میلیون. از همه مهمتر  کارها مونده بود روی هوا ترجیح دادم دستگاه رو بزارم کنار و قیدش رو بزنمم.  چهار ماه ازین اتفاق گذشت. رفته بودم به انباری خاک گرفته سری بزنمم که نگاهم دوباره به اون لعنتی افتاد. یه حسی بهم گفت برو یه دستی به سرش بکش. یه پیچگوشتی برداشتم و و گفتم مرگ یه بار شیون یه بار. افتادم به جونش.  و بازش کردم. بعد از کلی کلنجار رفتن باهاش هیچی سردر نیاوردم  و دیگه کاملا ناامید شده بودم که چیزی توجمهم رو جلب کرد. یک پیچ هرز. بله یک پیج کوچک و هرز. پیچ رو باز کردم و جاش یه پیچ و مهره ی جدید  بستم. وقتی مشغول بستنش بودم اصلن به این  قضیه فکر نمیکردم که سفت کردن این پیچ چندگرمی میتونه مشکل این دستگاه 300 کیلویی رو حل کنه. روشنش کردم و دستگاه شروع کرد مثل روز اولش کار کردن. اولش چندتا فحش کاف دار نثار سرویس کارهای به اصطلاح با تجربه کردم و کلی تأسف خوردم. خوشحال بودم در عین سوختگی شدید ماتحتم. همه ی اینا رو گفتم که بگم زندگی و مشکلاتش هم همینه. به قول یاسر گاهی عمیق ترین مشکلاتو سطحی میبینیم و سطحی ترین مشکلاتو عمیق. گاهی مشکل از خود ماست و حل کردن یه مشکل ساده و یه مسئله جزیی میتونه از بروز مشکلات عمیق و بزرگ در زندگی جلوگیری کنه و آسیب کمتری رو متوجه ما بکنه. سعی کنید این پیچ های جزیی رو تو زندگیتون  جدی بگیرید.
+ از همه ی  اینا که بگذریم. سلام ویژه ای دارم خدمت عمه ی محترم آن سرویس کاران نابغه و درود بر روح پرفتوحشان

( تعداد کل: 16 )
   1       2    >>