X
تبلیغات
رایتل

دنیای شیرین کثافت ها

جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 23:34
دیروز توی یه روستای دورافتاده ی لعنتیِ خالی از سکنه، که فشارِ سورئالی، نقاط تحتانی ام را و به عبارت واضح تر، کانم را دچار اضطراب کرده بود. با جستجوی موشکافانه و عمیقی، یک مستراحِ صحرایی یافته و رفته بودم سراغش. و همینگونه که با سرعت شگفت آوری مشغول پایین کشیدن شلوار و بیرون آوردن اعضای دردسر سازم و  نشستن بر سر چاله ی عمیق چاه بودم، بدون هیچ زمینه ی قبلی و یا مقدمه ی چالش برانگیزی ذهن آشفته ام درگیرِ سوالِ فیلسوفانه ای شده بود . که هدف از زندگی ما انسانها چیست؟ سوال، سوال خوبی بود و به نکته ی خوبی اشاره شد اما سوال دیگری برام مطرح شد که چگونه این سوالِ خوب درین موقعیت استراتژیک و راهبردی برایم پیش آمده. در همین گیرودار، اتفاق وحشتناکی، توجهم را به خودش جلب کرد. موجودات موذی و آرامی که از در و دیوار مستراح درحال بالا رفتن بودن و جنب و جوش وصف ناپذیری در میانشان  حکمفرما. عنکوبت های بزرگ، درحال تنیدن تارها برای تور کردن قربانیانش. مگس های جستجوگر برای نوشیدن مقداری کثافت. شب پره های مخملی درحال ویراژ بر گرد چراغ نفتی آویزان از سقف. یک مار کوچک آبی درحال لولیدن آن گوشه ی دستشویی. یک سوسک سیاه و براق درحال ولگردی. چند مورچه ی بخت برگشته که راه لانه شان را گم کرده و از قضای روزگار از مستراح سردرآورده بودند. هزارپای کوچک و سیاهی که گوشه ی دیوار گیرافتاده و درخود میپیچید. و مشتی موجوداتِ ناشناخته ی دیگر که حیاتشان در همین مستراح معنا یافته بود. محیطی نمناک و مرطوب، اکوسیستمی عجیب که حقیقت غیرقابل انکاری از چرخه ی زندگی را به نمایش گذاشته بود. بیش از آنکه آنها مرا دچار ترس کنند. من باعث دلهره و اضطرابشان شده بودم. یک آن با خودم اندیشیدم نکند اینها همان سکنه ی این روستا هستند که  زندگی جدید خود را در قالب تناسخ بعدی و در آرزوی جاودانگی ادامه داده اند. در همین حین متوجه شدم که بله ریده ام و آب هم قطع است و باید با کاغذ توالت خودم را تمیز کنم. حالا سوال دیگری هم که برایم مطرح شد، این بود که درین بیابان، آیا کاغذ توالت پیدا میشود یا باید به گزینه های محتمل دیگری بیاندیشم. بگذریم. بالاخره خودم را یکجوری تمیز میکنم دیگر برگردیم سر ماجرای خودمان. برای این موجودات دنیایی از کثافت، یعنی دنیای سرشار از زندگی. دنیای از طعم شیرین خوراکیهای لذیذ. دنیای از تجربه های ناب، دنیای دوست داشتنی و آرام. این هم واقعیتی است که از نظر من و شما این دنیا چندشناک ترین و تهوع آور ترین تصوراتی است که میتوانیم داشته باشیم. آری درست است. حق با شماست. ولی کافیست که جای مفاهیم ساده و ابتدایی را عوض کنیم. کافی است که دقایقی خودمان را جای آنها بگذاریم و از دریچه ی دیدشان به دنیای پیرامونی و اطرافمان نگاهی بیاندازیم. خواهیم دید که از دید آنها دنیای شیرین و زندگی متمدنانه ی ما، بسیار تهوع آورتر از دنیای آنهاست. از همه ی اینها که بگذریم موجود بخت برگشته ی دیگری بیشتر مرا به فکر واداشته بود. پشه ی بیچاره، افتاده بود تو کثافت. مدام دست و پا میزد و هرچی بیشتر تلاش میکرد، بیشتر درگیر کثافت میشد. نمیتونست که خودش رو نجات بده و پشه های دیگه هم عکس العملی برای نجاتش نشون نمیدادن. میدونم که اون پشه  میدونست که اگه بیافته تو کثافت دیگه نمیتونه دربیاد. ولی آرزوی غوطه ور شدن در دنیای شیرین کثافت ها، اونو برای رسیدن به خواستش. مصمم کرده بود....

نظرات (14)
سه‌شنبه 1 دی 1394 ساعت 23:22
آدم وقتی میبینه یکی از افرادی که تو اینستاگرام فالوش کرده بوده وبلاگ مینویسه هیجان زده میشه:)آقا خوشبختیم:)
چرا من تاحالا فالوتون نکرده بودم واقعا؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 19:33
پست بالا معرکه بود!!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 مهر 1394 ساعت 20:41
جالب بود و اگه به زندگی آدمها تعمیم بدیم چندان هم دور از ذهن نیست، هر روزه تعداد زیادی آدم دور و بر خودمون میبینیم و حرکتی برای درآوردن از کثافت انجام نمیدیم؟ وقتی خود ما در گیر هستیم متوجه میشویم کمتر فریاد رسی داریم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 مهر 1394 ساعت 18:13
اکوسیستم رو خوب اومدی
امتیاز: 0 0
جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 21:48
این پست رو دوس داشتم و باعث شد لینکتون کنم
فقط همین
امتیاز: 0 0
دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 17:42
این مطلبتو قبلا نخونده بودم؟! خیلی آشنا میزنه! بگو که توهم نزدم!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 22 مرداد 1394 ساعت 11:54
من حس کردم که فقط خواستی بنویسی ، همین ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من حس کردم فقط خواستی کامنت بذاری ملیحه. همین..
سه‌شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 15:15
اینستا دارمتون.اتفاقی وبلاگتونو دیدم.البته پروفایل اینستاتون ادرس وبتونو نوشته بودین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنان رفیق خوب
سه‌شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 01:56
خب مهم ترین و مکررترین سوالی که هر کسی هر جایی یهو میاد تو ذهنش و هیچ وقتم جواب درست درمونی براش پیدا نمیکنه و گه گیجه میگیره از فکر کردن بهش همینه :|
ببخشید انقد رک حرف زدم :|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نباید زیاد فکر کرد
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 20:22
دستشویی بوده یا اتاقِ وحشت؟ :|
فونت خیلی ریز نیست عایا؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اکوسیستم بود
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 12:46
:|
حالا نمیشد این اکوسیستم رو یه جا دیگه بررسی میکردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نچ
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 04:35
بیا سه خط اخر رو تعمیم بدیم به دنیای خودمون .
و اینکه من احساس می کنم که جانورانی غیر از ما دنیایی متفاوت و فوق العاده برای خودشون دارند. که شاید حتی حاضر نباشن با دنیای پر از توهم شعور و فهم ما عوضش کنن.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم درسته
یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 12:15
سلام
میخواستم بدونم مایل به تبادل لینک هستید؟؟
از اونجایی که سایت شلوغی دارید و منم تازه کارم لطف میکنید اگه این کارو انجام بدید.
منتظر جواب شما هستم
من از سرویس بیان استفاده میکنم که تبادل هوشمند در حال حاضر موجود نیست اگر مایل به پیوند هستید جواب را ارسال کنید
تشکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیر
شنبه 17 مرداد 1394 ساعت 01:07
عق آقا ... عق !
چندش تر از این فکر نکنم میتونست باشه !

+ میدونم که باید از دید فلسفی به موضوع نگاه میکردم اما این همه چندش بازی نمیذاره دید فلسفه ی آدم باز شه !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عق
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد