X
تبلیغات
رایتل

لجنزار خوشبختی

شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 21:28
جالب است. کلن میگویم. جالب است دیگر. یعنی شما میگویید نیست؟ جالب تر اینکه آنقدر در عمق تفکرات ایده آلیستی بر سر چرایی جهان هستی و ایضاً ارتباط کشورگشایی های ناپلئون بناپارت فقید با مرگ مغزها توسط سلول های روبه گسترش سرطانی در جهان فرو رفته باشی که نفهمی مدتی است در مستراح معطر خانه، تکیه کرده ای بر  روی زانوان بیچاره، و ندانی ماتحت محترمت از آب داغ و پرفشار شیر درحال سوختن است یا از شنیدن خبر مرگ ناگهانی دختربچه ی یتیم همسایه چند دیوار آنطرفی. جالب است خب. دخترک چشمان دلفریبی داشت. اما در میان آسمان یک ستاره هم نداشت. نمیدانم اثرات سوء تغذیه باعث شده بود او ریغ لذیذ رحمت را سرکشد یا خواندن نغمه های شاعرانه ی فروغ و تئوری های خاک خورده ی شوپنهاور، به یأس فلسفی رسیده بود. نمیدانم. نمیخواهم هم که بدانم. اما آدمکی را دیدم که شجاعانه و بسان شهرزاد قصه گو ماجراهای خودفروشی مادر دخترک را برای دیگران تعریف میکرد و شرح هم خوابگی هایش با او را چون قهرمانان داستان های حماسی، با احساسی پیروزمندانه و شاعرانه میسرود. آنها که اسمشان انسان بود او و دخترش را همچون نجاست های تطهیرناپذیر و آفات بیماریزایی میدانستند که هرچه زودتر باید از شرشان خلاص شد. نمیدانم قصد دانستنش را هم ندارم.  فقط میدانم دخترک چشمان دلفریبی داشت. میدانی؟ از آنهایی که تا نگاهت در نگاهش دوخته میشود، معصومیت از دست رفته نسل های متمادی موجودات بدبختی به نام انسان را مشاهده میکنی که قرن هاست در لجنزار زندگی دست و پا میزند و رویای دست نیافته ی خوشبختی را به قیمت، زیر پا گذاشتن او، از سرنوشت گدایی میکنند. قافل از آنکه هرچه بیشتر دست و پا میزنند بیشتر در عمق کثافت فرو میروند و نمیدانند که رویا، چشم ها را به حقیقت میبندد. آری. جالب تر اینکه مدتی چشمانت خیره کثافات مشئمزکننده ی چاه مستراح شده باشد و سمبل مقدس، جامعه ی انسانی را ببینی که چون آیینه ای شکسته، باطن هزار رنگ تو را از زوایای مختلف به تصویر درآورده و چهره ات را چه هنرمندانه، به سبک سورئالیسم ها ترسیم کرده. قطعاً پس از آن خواهی اندیشید که آیا تو سودمندتری یا محتویات بازیابی شده فضولات دفع شده ای که مایه ی زندگی و حیات دوباره ی طبیعت نامیراست. آری دخترک چشمان دلفریبی داشت. چشمانی که رشته های اندیشه ات را به تاراج میبرد....

نظرات (9)
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 12:15
:|
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 شهریور 1394 ساعت 16:06
کاش قدرت درک نداشتیم !
هرچند که می گن این آرزو نشانه ی ضعف و جهله ...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 01:19
ای دادِ بی داد !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هی وای بر من بهمن
سه‌شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 09:54
سرخوردگی ، فلسفۀ تکراری همیشۀ تاریخ هستی بوده .
و چه انسانهایی که آشکارا پنهان کردند این سرخوردگی رو پشت ژستهای تصنعی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه ی ما سرخوده ایم
یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 17:22
عجیب یاد «بعضی» شعرای فروغ فرخزاد افتادم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هوم فروغ و شهرهاش
یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 15:13
به قول سیاوش! تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته! جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته.. جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست.. جواب هم صدایی ها....البت با چیزایی که ما دیدیم تصور سخت نیست غیرممکنه :|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان ازین تصورات
یکشنبه 11 مرداد 1394 ساعت 14:23
منم از این دختربچه ها با چشم‌های جادویی دیدم. گمان نکنم تا آخر عمرم فراموشش کنم... میشه برای این نوع چشم‌ها هزاران قصه نوشت، اما کاش راهی بود که بشه نجاتشون هم داد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هزاران هزاران قصه ی ناگفته
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 21:54
دلم سوخت که من خب :|
ضمنا مهندس "غافل" درسته!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببخشید حواسم نبوده. امان از کیبورد
شنبه 10 مرداد 1394 ساعت 21:36
خیلی حال کردم دادا، دمت گرم، قلم و دواتتم همیشه به راه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربانت رفیق
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد