X
تبلیغات
رایتل

یک دورهمی ساده

جمعه 19 تیر 1394 ساعت 22:30
یادش بخیر اونروزا قرارهای وبلاگی زیادی داشتیم و هرازچندگاهی یه بهوونه پیدا میکردیم از تولد یکی از بچه ها گرفته تا دورخوانی کتاب و نوشته های همدیگه و نمایشگاه کتاب و انجمن های خیریه خلاصه که دورهم جمع میشدیم و شادی ها و تجربیات و عقاید و نظراتمون رو باهمدیگه به اشتراک میذاشتیم. گروه های مختلف وبلاگی فعال بودن و یک چیز مارو بهم پیوند میداد اونهم وبلاگ بود ولاگ نویسی. امان ازین شبکه های اجتماعی لعنتی که جمعمون رو ازهم دور کرد و مدتی هست که دیگه اون حلقه فعال بچه های وبلاگ نویس ازهم پاشیده. بگذریم. چندوقت پیش یکی از دوستان بلاگر (درهمی جات) آقا گرجی عزیز رو دیدم و در مورد رونق و  ایجاد انگیزه برای حضور بیشتر و فعالتر بچه های وبلاگنویس صحبت کردیم که ایشون یه پیشنهاد خوب دادن. و اونهم مبنی بر تأسیس یک کانون و انجمن برای حضور و ایجاد ارتباط بین بچه های وبلاگ نویس بود. به نظر من پیشنهاد خوبیه و میشه بیشتر در مورد همفکری و صحبت کرد. طی گفتگو با آقا رضا به این نتیجه رسیدیم که یک قرار دوستانه برای بعد از ماه رمضون ترتیب بدیم و بچه ها رو هم دعوت کنیم برای مشورت و همفکری و همچنین ایجاد پایه ی اولیه ی تأسیس این کانون. دوستانی که تمایل دارن درین مورد بیشتر بدونن و یا درین جمع دوستانه حضور داشته باشن میخوام که زیر همین پست اعلام آمادگی کنن تا توضیحات بعدی رو خدمتتون بدم.

نظرات (33)
جمعه 8 آبان 1394 ساعت 20:21
سلام
میشه بفرمایید در نهایت چی شد و به کجا رسید؟؟؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 ساعت 03:51
سلام.این قرارها ک ازشون یاد کردی واسه چ سالهایی بود؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 31 تیر 1394 ساعت 02:20
من این رو فبلا دیده بودم
اما بازممممم هوووورااااااا
راستی فقط واسه تهرانیا که نیست ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه همه میتونن حضور داشته باشن
دوشنبه 29 تیر 1394 ساعت 22:01
ایده جالبیه اتفاقا من همیشه دوست دارم بادوستان که وبلاگشون رو میخونم بیشتر اشنا بشم وخیلی بیشتر باهاشون اشنا بشم
من خیلی دوست دارم اما فکر کنم حدویدت سنی داشته باشه ومنو راه ندن
لطفا حداقل به وب من بیاید حتی برای یک بار خوندن پست هام بعید میدونم وقت زیادی ببره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما چرا که نه عزیزم.
چهارشنبه 24 تیر 1394 ساعت 17:31
ایده ی خوبیه و فقط نیروهای جنگنده میخواد ^_^
اگر چنین جمع هایی بتونه فکر عده ای رو رشد بده عالیه
اگر از دست من کمکی بربیاد منم هستم :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما چرا که نه
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 15:12
ما بچه شهرستانیام که بریم بمیریم دیگه :(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای شهرستانی ها یه فکرایی دارم
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 01:22
هولدن جان گاهی ذهنیتت بهم میریزه وقتی کسیو میبینی ، اصلا لزومی نداره ببینیش. بعضی ها رو هم باید ببینی.
+ شما پیامبر ما گرویدیم بهت :دی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 01:11
پیرو کامنت خاتون، من در هیچ شبکه اجتماعی ای عضو نیستم، حالم هم ازشون به هم میخوره، میتونید اصلا من رو بت کنید بپرستید یعنی!
آدم، مجازی نداره!آدم رو باید دید!
+میدونی اگه بخوای توی اون دورهمی تصویر بگیری، باید تصویر من رو همینجوری پیامبر وار کنی؟ :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کنارش بنویسیم. پیامبریی که نخواست تصویرش فاش شود.
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 13:21
میدونید استرس این قرار های گروهی خیلی وحشتناکه
اما دیدار های دوسه نفری خیلی لذت بخشع
البته شاید دیدار های گروهی هیجان خیلی زیادی داشته باشه و پر از تجربه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته نه اونقدرها وحشتناک دوست من. هیجان خیلی خوب و تجربه های دوست داشتنی بسیار...
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 12:26
الان که ما بلاگرا تو همه ی شبکه های اجتماعی باهم در ارتباطیم فقط دورهمی نیومدیم اونم چون مقدور نبوده.چن تایی از دوستانم از نزدیک دیدم بنظرم گاهی بهتره مجازی بمونیم.آقای جوانی این عکس پروفایلت همونیه که پروفایل فیست هم بود ، به علت تعداد دوستای مشترک همیشه ساجست میشدی آخه :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مجازی بخشی از زندگی حقیقی ماست. مگر اینکه شخصیت مجازیه ما با شخصیت حقیقی ما فاصله ی زیادی داشته باشه و ما نخواییم که کسی مارو بشناسه.

بله رفیق عزیز
دوشنبه 22 تیر 1394 ساعت 03:08
با کدوم پیامبر بیرون بودین؟ :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پیامبر گمنام.
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 20:15
دادا اولین روز که این عکسرو گذاشتی اون خانومه هاله نور نداشتا، الان دیدم در یه هاله نوری غرقه مث احمدی نژاد :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کی؟ کجا؟ من؟ اینجا؟ عکس؟ قضیه شتر دیدی ندیدیه
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 19:59
بذار بیام ببینمت، برای اون سایت وبلاگستان *** و **** یه حالی ازت بگیرم :|
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا به خیر بگذرونه. اصن جمع وبلاگی چیه؟ اصن این حرفا چیه وبلاگ چیه
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 13:55
کاش میشد که ما هم باشیم

+حیف که فرصتِ تهران آمدن نداریم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالله یه روز فرصتش پیش بیاد رفیق
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 12:46
کامنت من رسید ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کدوم کامنت رو میگی کیمیا؟
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 10:35
کانون مجازی باشه بیشتر به درد میخوره وگرنه که تهرانی ها طبق معمول استفاده ش رو میکنن :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بصورت مجازی هم ایده های خوبی توی ذهن هست و تجربه قبلی من در سایت وبلاگستان میتونه راهگشا باشه. قطعا که اینو مدنظر قرار میدیم
یکشنبه 21 تیر 1394 ساعت 03:00
وبلاگ گروهی ایده‌ی جالبی به نظر می‌رسه. هرچند من آدم کار گروهی نیستم.
فعال شدن دوباره‌ی شما در روزهای اخیر خوبه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کار گروهی کلن خوبه.حالا چه وبلاگ باشه چه در زمینه های دیگه.
خواهش میکنم رفیق
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 23:28
آفرین به این همه انرژی :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربان شما رفیق
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 22:13
سلام
خیلی دوست داشتم توی همچین جمعی باشم و بلاگرهای واقعی رو نزدیک ببینم، اما تهران نیستم. تهران دستای ما رو بسته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان ازین تهران. ایشالله یه روز میاییم اونجا که شما هستی
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 16:34
واستا ببینم ... شما اهل "وبلاگستان" نبودین ؟! بهمن کریمی ، توت فرنگی ، رهای آقای کیوسک و کلی بلاگر خوش ذوق دیگه که مصاحبه با بلاگرها داشت و پست برتر و اینا ؟؟؟
وای ی ی چه قدر خوب ^_^
یادمه تابستون 92 که اتفاقا ماه رمضونم بود یکی از پستهای من جز منتخب ها بود و من کلی ذوق مرگ شده بودم :)
کم و بیش وقتی در مورد دور همی هاتون می نوشتین در جریان بودم و همیشه حسرت خوردم مثل حالا که از پایتخت دورم و بازم حسرت به دل خواهم موند ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بچه ها میگفتن پدرش بودم. همینکه واستون ارزشمنده بوده و شما رو سر ذوق آورده کلی برای من جای خوشحالی داره
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 14:45
این پست لبخند گنده داشت :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لبخند به روی ماهت رفیق
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 14:07
جا و روز و ساعتش که اوکی شد خودت مینویسی تو وبت ؟

من فکر نکنم بتونم با اون فوبیای تغییر ذهیت کنار بیام ... ولی اگه کنار اومدم ، حتما میام که با پدر وبلاگ نویسی هم یه سلفی بگیرم :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونو که بله حتما
میایی کیمیاا مطئن باش.
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 12:55
فکر کنم این کانون برای بلاگرا اهل تهران باشه ؟
با چندنفر از بلاگرای مشهد چندتا قرار بلاگی گذاشتیم ولی خب ذهنیت افراد نسبت بهم تغییر کرد کدورت پیش اومد و حالا دیگه هیچ کدوممون از هم خبر نداریم .
اگه بعد از قرار ها و دور همی ها به همون روال سابق روباط ادامه داشته باشه و نه نزدیک شدن بیش از حد و نه دوری بیش از حدی در کار باشه خیلی خوبه . قرار های وبلاگی اصولا خیلی خوبن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان ازین تهران لعنتی. نه مختص تهرانی ها نیست. اگه چنین کانونی شکل بگیره برای همه ی بچه های بلاگر خواهد بود.
هر ارتباط و جمع و گروهی آفتی هم داره. تلخی هم داره. ولیکن شیرینی ها و خاطره های خوبش بیشتره....
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 12:43
هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا
بازم دور همی
آخجون!


+ مثلا من لیدر اینجور برنامه هام.
++ با کیمی آ موافقم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما تاج سر مایی. ای لیدر عظما :)
منم با کیمیا موافقم در چنین شرایطی ولی بعدش...
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 11:49
مَتَر بلند شو بیا لوس بازی در نیار!
توضیحات بعدی رو بده، منم بگم ها، دبیر کل هستم از الان!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی هم خوب. میگم بهت خصوصی
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 09:43
این روزا در تلاشم یک وبلاگ گروهی ترتیب بدم ... برگردیم به اون حسی که دلتنگشیم ...
عکسه خیلی قدیمیه هاااا ... کوشالشاهی ، میترا ، الهام ، مرجان ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی خوبه پدرام. انگار ناف مارو با وبلاگ و نوشتن بریدن. کار خوبی میکنی. اگه کمکی از من هم برمیاد بگو رفیق. عکس ماله 4 سال پیشه. ماله همون موقع هایی که تنور وبلاگس نویسی داغ بود و وبلاگ ها واسه خودشون بروبیایی داشتن
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 09:41
این روزا در تلاشم یک وبلاگ گروهی ترتیب بدم ... برگردیم به اون حسی که دلتنگشیم ...
امتیاز: 0 0
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 02:17
خیلی وقت بود توی ذهنم میچرخید که چرا ریش سفیدای وبلاگی،یه حرکتی برای رونق دوباره ی بلاگستان نمیکنن.تااینکه پست شمارو تو اینستا دیدم.
کارخوبی رو شروع کردین:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مهتاب جان. امیدوارم که همه ی دوستان حمایت کنن.
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 01:37
سلام و وقت بخیر
اینستاگرام دیدمتون و قبل از خواندن آن یک راست آمدم اینجا
از جمع های مجازی که حقیقی شدند خاطرات خوب و بد باهم دارم
بدم نمیاد شرکت کنم ولی قبلش عرض کنم که خیلی خودم وبلاگ نویس نمیدونم.
شاد و پاینده باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آرزو خانم
خیلی خوشبختم. همینکه مینویسین و در فضای وبلاگستان حضور دارین این یه دنیا ارزش داره. خاطرات خوب و بد و تلخ و شیرین زیادن.
حتما باهاتون در ارتباط خواهم بود. خیلی خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم.
شنبه 20 تیر 1394 ساعت 01:15
ولی در کل ... من عمیقا با میتینگای وبلاگی مخالفم ... به نظرم ذهنیت آدما رو بهم میزنه و رو طرز فکرشون تاثیر میذاره ... ببین مثلا وقتی من وبلاگ تو رو میخونم یه مجتبی جوانی تو ذهنم میسازم و باهمون کاراکتر پیش میرم ... بعد یه روز یه هویی تو یه میتینگ میبینمت و میفهمم که بابا اون مجتبی جوانی مکتوب توی وبلاگ کجا و این مجتبی جوانی سه بعدی کجا ... بعدم کلا گند میخوره تو ذهنیتم !
من چون خودم به شدت با آدمی که توی وبلاگم هستم متفاوتم ترجیح میدم که هیچ وقت تو هیچ میتینگی نرم ... دوست دارم همیشه این دو تا شخصیت رو جدا جدا داشته باشم .
نمیدونم نظرم برات قابل درک هست یا نه ... آخه من هیچ وقت درس حسابی نمیتونم حسمو توضیح بدم ولی امیدوارم این یه بار خوب گفته باشم !
امتیاز: 1 0
پاسخ:
استرس قبل از اولین دیدار وبلاگی. یادش بخیر کیمیا. حتی خود من. همه بچه هایی که اومدن اولین بار چنین حسی رو داشتن. ولی بعد که آشنا شدن و دوستانشون رو از نزدیک دیدن....
جمعه 19 تیر 1394 ساعت 23:41
نمیشه از آقای ع.ش هم دعوت کنیم و به عنوان کسی که جمع بسیاری از بلاگرها را پوکوند در یک حرکت نمادین بهشون دستمال کاغذی پرت کنیم ؟ (چون نمادین عه نمیخوام از سنگ و خشونت استفاده بشه)

+آقا همون کادر آبی اون بالا و تایتل ها هم بنفش شه ، من بنفش کننده شو تا پایان عمر دعا می کنم :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فکر نمیکنم دعوتمون رو قبول کنه. پس میشود به روح پرفتوحش درود و تهیت فرستاد.
حتما چرا که نه
جمعه 19 تیر 1394 ساعت 23:40
یادمه اولین باری که اومدم وبلاگت و مونلایت رو شنیدم فکر کردم موبایلم داره زنگ میخوره . ( آهنگ زنگ موبایلمه )
به خاطر همین سلیقۀ موسیقی فکر نمیکردم انقدر خونگرم و اجتماعی باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میدونی رفیق. اون لعنتی مسخ کننده است. مثل همین الانی که تو اتاق تاریکم نشستم و دارم بهش گوش میکنم و سیگارم رو دود. اونجا خاطره ی تکرارنشدی برای منه.

زمانی که همه میشناسنت و پدر وبلاگستان صدات میکنن تو وبلاگ پربازدید و معروفت رو میبندی میری تو یه گوشه برای خودت یه کلبه درست میکنی وسط یه جنگل که هیچ نام و نشونی نداره و هیچ کدوم از دوستانت نمیدونن کجاست و تو کی هستی. اسمش رو هم میذاری (در یک شب اتفاق افتاد) و اونجا میشه پناهگاهی برای بازگویی خاطراتی که هیچوقت نتونستی به زبون بیاریشون. آخ دلم پره رفیق. همین الان که این کامنت رو مینویسم دارم وسوسه میشم که برگردم اونجا و در روی همه ببندم و باخودم خلوت کنم.....
جمعه 19 تیر 1394 ساعت 23:15
زنده بودنش برام مهمه و دوست هم دارم توی این دورهمی‌ها باشم اما با عرض پوزش معذوریت دارم و نمی‌تونم که باشم؛ از طرف من هم خوش بگذرونید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم که معذوریت برای هیچکسی نباشه. البته با این قید که خوش گذروندن هدف اصلی ما نیست رفیق
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد